وقتی صدا کم میآورد
نویسنده: فاطمه حسینی
زمان مطالعه:4 دقیقه

وقتی صدا کم میآورد
فاطمه حسینی
وقتی صدا کم میآورد
نویسنده: فاطمه حسینی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
سکوت همیشه نبودِ صدا نیست. گاهی پر است از چیزهایی که گفته نشدند، از جملههایی که در دل ماندند، از نگاههایی که جای حرف را گرفتند. سکوت گاهی انتخاب است و گاهی اجبار و گاهی خستگی از بیان کلمات. و عجیب اینکه بیشتر ارتباطات ما، نه با دعوا، بلکه با سکوت تغییر شکل میدهند.
بیشتر ما از سکوت میترسیم. از لحظهای که حرفها تمام میشوند و چیزی جایشان را نمیگیرد. انگار سکوت یک علامت خطر است؛ نشانهای از دلخوری، فاصله، یا چیزی که دارد از دست میرود. اما واقعیت این است که سکوت، شکلهای مختلفی دارد. بعضی وقتها پایان است، بعضی وقتها آگاهی، بعضی وقتها تنها راهیست که برایمان باقیمانده است. اینکه کدام یک علت سکوتمان باشد، به موقعیتی که در آن قرار داریم بستگی دارد.
در دوستیهایی که ته کشیدهاند، سکوت آرام نیست. نه مثل سکوت شب، نه مثل مکث میان دو جمله. این سکوت، خالی است. مکالمهای که زمانی جاری بوده، کمکم خشک شده. نه دعوای بزرگی در کار بوده، نه خداحافظی مشخصی. فقط یک روز میفهمی دیگر چیزی برای گفتن ندارید. پیامها کوتاهتر میشوند، فاصلهها بلندتر، و سکوت جایش را باز میکند. اینجا سکوت از جنس ناامیدی است، ناامیدی نه از آدمها، بلکه از ادامهی گفتوگو. از فرسوده شدن فهم مشترکی که روزی بینمان بود.
البته که معتقدم بعضی سکوتها، از فهم میآیند. از جایی که میفهمی حرفزدن فقط اوضاع را بدتر میکند. نه چون ترسیدهای، بلکه چون خستهای. چون بارها گفتهای و شنیده نشدهای. چون بعضی جملهها، وقتی گفته میشوند، فقط زخم را عمیقتر میکنند. این سکوت، ضعف نیست. گاهی نشانهی این است که آدم میداند کِی باید مکث کند، عقب بکشد، و اجازه بدهد کلمات درون خودش آرام بگیرند.
اما همهی سکوتها تلخ نیستند. نوعی از سکوت امن است. سکوتِ بین آدمهایی که همدیگر را میفهمند. جایی که لازم نیست مدام توضیح بدهی یا دفاع کنی یا خودت را ثابت کنی. صرفاً بودن کافی است. نشستن کنار هم، بدون اضطرابِ نیاز به پرکردن فضا با کلمات. این سکوت، سنگین نیست؛ جا دارد که نفس بکشی. و شاید یکی از نشانههای صمیمیت واقعی همین باشد: اینکه سکوت، آزاردهنده نباشد.
با این حال، خیلی وقتها از همین سکوت هم فرار میکنیم. سریع حرف میزنیم، شوخی میکنیم، پیام میدهیم، فقط برای اینکه مبادا سکوت چیزی را لو بدهد. انگار سکوت، ما را مجبور میکند با واقعیت روبهرو شویم. با این سؤال که: «نکنه چیزی بینمون عوض شده؟» ترس از سکوت، ترس از فهمیدن است. ترس از اینکه شاید دوستی دیگر مثل قبل نباشد، و ما هنوز آمادهی پذیرفتنش نیستیم.
جالب اینجاست که ما معمولاً سکوت را به بدترین شکل تفسیر میکنیم. معمولا فکر میکنیم سکوت یعنی دلخوری، بیعلاقگی، فاصله، پایان. اما کمتر از خودمان میپرسیم: این سکوت از کجا آمده؟ از خستگی؟ از احترام؟ از نداشتن کلمهی درست؟ از احساس نیاز به تنهایی؟ همهی سکوتها یک معنا ندارند، اما ما اغلب با یک نگاه، همهشان را قضاوت میکنیم. بله، سکوت میتواند پایان باشد، میتواند نشانهی این باشد که آدمها در حال بازتعریفِ خودشاناند. یا حتی گاهی، تنها راه سالم برای ادامه ندادنِ یک گفتوگوی فرساینده این است که سکوت کنیم.
به نظرم مسأله این نیست که سکوت خوب است یا بد. مسأله این است که یاد بگیریم آن را بشنویم. فرق بگذاریم بین سکوتی که باید شکسته شود و سکوتی که باید به آن احترام گذاشت. بین سکوتی که از ترس آمده و سکوتی که از آگاهی. ما در دنیایی زندگی میکنیم که پر از صدا و حرف و توضیح و واکنش است؛ اما کمتر کسی به ما یاد داده چطور ساکت باشیم، بدون اینکه احساس گناه کنیم.
چطور سکوت کنیم، بدون اینکه فکر کنیم داریم چیزی را خراب میکنیم.
شاید بعضی وقتها، بالغانهترین واکنش همین سکوت کردن باشد؛ نه برای فرار، نه برای تنبیه،
بلکه برای اینکه بفهمیم چه چیزی ارزش گفتن دارد، و چه چیزی را باید به گذر زمان سپرد. سکوت، اگر آگاهانه انتخاب شود، میتواند شکل دیگری از صداقت باشد. صداقتی که فریاد نمیزند، اما دروغ هم نمیگوید.

فاطمه حسینی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
